تبليغاتX
آفتاب
حرف دل
بعد از مدت های زیاد اومدم.سلام.

این روزها هر جا که میریم بحث انتخابات داغ و سرده.یعنی بعضی جاها داغه و بعضی جاها سرده.من هم هنوز تصمیم نگرفتم که به کی رای بدم.شما چی؟تصمیم گرفتین؟اصلا رای میدین؟

اصلا به من چه که این سوال رو می پرسم.می تونید رای بدید یا ندید.خودتون می دونید.اما من رای میدم.به کی؟هنوز معلوم نیست/

راستی امیدوارم این بار بتونم بیشتر و بیشتر به اینجا سر بزنم و با شما باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

سلام به همه شما دوستان خوبم.کو؟کجایین؟اصلا ببینم کسی دور و برم مونده؟

مدتی نبودم.درگیر کارهای مختلف بودم.امیدوارم که دنیای شما همیشه دنیای شادی ها باشه. 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

به قول شاعر پر آوازه٬ مهدی اخوان ثالث:

-سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...

-سرها در گریبان است.

راستی٬ تا به کی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

نه.مثل این که ما این کاره نیستیم.حوصله موصله وبلاگ نوشتنو و خوندن و به این و اون پیغام دادن رو نداریم.فکر می کنم باید جمعش کنم این بساط رو.بعد از چند روز اومدم به این کلبه محقرانه و با خودم گفتم حالا ببین بر و بچ بلاگ باز چه کردن و چه کامنت ها که....ولی به قول معروف زهی خیال باطل.عین بیابون برهوت می مونه کامنتدونی این وبلاگ.من یک سوال دارم چه جوریاست که برای بعضی ها که هیچ اسم و رسمی هم ندارن(مثل خودم)کامیون کامیون کامنت میاد...پس من چی؟ها؟با شمام...

با کی؟کسی که منو نمی بینه اینجا...زهی خیال باطل.

باید جمع کنم این بساط رو....مگه نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

از قدیم می گفتند که پاییز فصل باران است اما هنوز که پاییز امسال بارانی نشده است.

پاییز امسال هنوز کامل نشده است.

حیف از پاییز بدون باران٬ در تهران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

سلام.من نمی دونم بعضی ها چطور می تونن راحت و پشت سر هم به وبلاگشون بیان و هی تند وتند به قول معروف آپ کنن.امیدوارم که من هم بتونم و وقت این کار رو پیدا کنم ....فعلا که کلی کار دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

سلام. شايد امروز براي خيليها مثل روزهاي ديگر بود .ولي شايد باورتان نشود امروز حس غريبي داشتم .دلم ميخواست اي كاش براي ساعتي بچه مي شدم. بچه اي لوس و ننر كه با كوبيدن پاهايش به زمين هر چه را كه اراده ميكرد برايش فراهم ميشد . غافل از تمام مشكلات. كاش ميشد .... دوباره بچه مي شدم  و آغوش مادرم امن ترين جاي دنيا مي شد و كمي آرام ميگرفتم.  اين را ميدانم كه اگر بچه شوم ديگر با نق نق هايم مادرم را كلافه نخواهم  كرد.و كاش مي شد هيچ وقت بزرگ نمي شدم .امروز دلم براي كودكيم تنگ شد . براي عروسكم كه هر روز لباسش را مي شستم . براي دوستانم سارا و فائزه .. كاش مي شد براي ساعتي هر چند كوتاه  بچه مي شدم . و از پدرم كه هميشه احساس مي كردم قوي ترين مرد دنيا است مي خواستم آفتاب را برايم به ارمغان بياورد.روزگار كودكي عحيب روزگاري است....چه آرزوهايي ...چه بازي هاي كودكانه اي....

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

امروز براي هزارمين بار دلم از اين شهر پر دود ودم  گرفت. كاش آفتاب اين شهر هم، در اين دود و دم  جاي داشت. اما افسوس كه در اين شهر  هيچ كس آفتاب را دوست ندارد. بيا امشب به اميد فرداي آفتابي بخوابيم و آفتاب را آنگونه كه هست بينيم...گرم و آفتابي...
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

در زندگی روز هایی هست که فکر می کنی٬  چقدر تنهایی.آدمها دور و برت هستند...اما باز هم احساس تنهایی می کنی.درست مثل حالا که احساس می کنم در میان این همه وبلاگ و وبلاگ نویس تنهایم. 
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

سلام به کسانی که آفتاب را دوست دارند.و هر روز به امید دیدن آفتاب سر از بالش خواب بر می دارند.

امیدوارم همیشه گرم و آفتابی بمانید...   

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط نسرین  |